دیشب برای اولین بار....
ديشب براي اولين بار
نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدم
حس كردم كه يك برگ شدم
حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم
حس كردم كه هزار راه رفته نيستم
حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم
شدم يك قطره رفتم به چشم ماه
گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون بزرگراهي بي پليسم
چون ستاره بي هيچ غروبم
حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم
حس كردم كه آبي زير بازوان قايقم
حس كردم كه چقدر از تو و دنياي آزاد و رها دورم
زنده باد آزادگي
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
