امروز من ايستاده ام
باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سوداي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو، پر میزنم
يا که گاهی در خيالت میرسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:29  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
