آسمون ....
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنحه می شم از خودم نمی تونم
شکوفه کنم انگار کوه قصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم می شه خنده به
ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار به
کسی یه عمره که دریدرم حتی صدای نفسم می گه گه
توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
یه کم منو حوصله دلم گرفته آسمون
کن منم که از این روزگار یه خرده
کمتر گله کن دلم گرفته آسمون
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگ تقویم میکنه
لحظه به لحظه لغنته آهای زمین... یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم
بگیره یه آدم شکسته تن دلم گرفته آسمون

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
