تیغ تجربه ......
ديگر کسی مرا صدا نخواهدکرد ،
بعد از اين من و يک سکوت جاويد ،
با حسرتی به بلندی يک تجربه تلخ ،
با سنگينی غصه هايی که به فلک سرزده ،
و کينه ای که از سرنوشت در وجودم غوغا نموده ،
و نفرتی که از زندگی در من به اوج رسيده ،
ديگر کسی نام مرا فرياد نخواهد کرد ،
خاموش و مسکوت ،
می روم فراموش کنم که فراموش شده ام ،
و خسته تر از هميشه به آغازی بی آغاز رسيده ام ،
می روم با دستهايی رنگين از تمنا ،
به عشق و نابودی ،
تا همچون اسيری سرکش و پر ادعا ،
سر به تيغ تقدير بسپارم ،
و مردن را در زنده بودن ،
تجربه کنم ،
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
