تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگیست

عاشقی جرم قشنگیست

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

میروم از دیار قلبت به دشتی خشک.........

ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محا ل

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصا ل

آره می رم ولی بی تو چگونه
نیاز ساده ی من

تنها شنیدن صدای تو بود

تو دریغ کردی
و من نوشتم

نوشتم که تو مهربان

و قشنگ روزگار من هستی

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:49  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

بودن هميشه پرمعناست

بخشيدن دوست، انتقام ملايم از اوست. گاهي رساترين فرياد زيبا ترين سكوت است

با تو بودن هميشه پرمعناست بي تو روحم گرفته و تنهاست با تو يک کاسه آب يک درياست بي تو دردم به وسعت صحراست

 برای محافظت از عشقت انرا درون قلبم نهادم که دست کسی به ان نرسد اما افسوس که نمی دانستم روزی برای بردن ان قلبم را میشکنی

 

سرنوشتم به من آموخت که آغاز آشنایی ها سراب فریب دهنده جدایی هاست و این را واقعاََ وقتی دریافتم که می خواستم روحم را در یک چشمه ی آشنایی شستو شو دهم . اما ناگهان چشمه به گردابی مرگبار تبدیل شد و مرا به کام خویش کشاند.

به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر قدمي، راه محبت پوید.

 چرا روي نقاشيا بيخودي سايه مي زني اين همه حرف خوب داريم حرف گلايه مي زني اگه منو دوست نداري راحت اينو بهم بگو چرا با حرفات و نگات بهم كنايه مي زني

 

اره یه عشق واقعی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:42  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد

     دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

 اي يادگار روزهاي زرد پائيز مهم نيست که اکنون دلت براي کسي ديگر مي تپد مهم آن است که من براي هميشه تنهايم

من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد

و به اینکه تو چرا با همه شوق مرا می خوانی و به قهری مرا می رانی

من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم

که مرا با همه سادگی ام چون کلافی پر از گمراهی

چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه٬مثل یک هیچ نمایان کردند

من اینجا نفسم تنگ شده است بس که گرداگردم پر ز دیوار است.

گر نبودی اینجا ٬گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

بی تو دستم سرد است٬بی تو روحم چون موج بی قرار است

دلم در تپش و در شور است ٬با تو اما شادم

تو شبیه بادی من شبیه بادبادک هستم

تا تو هستی ٬هستم

بی تو اما....

یک ورق کاغذ و هیچ....

 

 

حرف آخر  :قسم میخورم به زمین...که تعفن انسان رو تحمل میکنه..... دوستت دارم و خواهم داشت برای همیشه

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:18  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

پشت دیوارهای انسانیت ..............

التهاب تمام کوچه ها و خیابونهای شهر را در آغوش کشیده ...ماشینهای اتوماتیک شهرداری مرتبا در حال تمیزکردن خیابون هان...پسرکی پا برهنه با حسرت به ماهیهای تو آکواریم ماهی فروش زل زده..پروژکتورهای جورواجور فروشگاهای آنچنانی توجه هر رهگذری را بخودش جلب می کنه...خانمی زیبا وآس و پاسی کهدیگه رنگ به مانتوی کهنش نمونده  ماشینهایی که واسش بوق میزدنو واسه انتخاب ورانداز میکنه...کاگرا جدول های خیابونا که بارون دیروز رنگشونو خراب کرده بود دوباره دارن رنگ می کنن... چندین نفر با فریادهای آهای دزد...دزدو بگیرین مردی را که یه مانتو و یه جفت کفش بچه گانه دستشه و هراسون میدوه را دنبال میکنن...آژانس های مسافرتی پشت شیشه هاشون نوشتن پروازهای خارجی تکمیل است لطفا سوال نفرمائید نابینائی که فال حافظ میفروشه با کاسه ای که چند تا ده تومنی و بیست پنج تومنی داخلش رو هم سر میخورن تو ازدحام پیاده رو با مردمی که نایلکس های پر از لباس تو دستاشون داره میترکه بر خورد میکنه و نا سزا میشنوه..میلیونها بوته گل بنفشه و پامچال تو باغچه ها و میدونهای شهر خود نمائی میکنن ... آقای جنتلمن همراه خانم شیک پوش و مادر پیرش واسهاسکان مادرش تو سرای سالمندان ثانیه شماره میکنه دیگه حوصله ترافیکو نداره و هی بوق میزنه...چندین نفردستگیره های اتومبیل در حال حرکتی که اومده بود یه کارگر ببره را گرفتن  و در حالیکه همراه ماشین میدون فریاد میزنن تمیزمیکنیم..باغچه می کنیم...فرش میشوریم...محوطه مغازه های   شیرینی و آجیل فروش جای سوزن انداختن نداره... مردی ملتمس با نسخه ای در دست به عابرینمیگه..یه مسلمون پیدا نمیشه داروهای این نسخه را برای دختر سرطانی و درحال مرگ من بخره..بوی گلهای شب بوی گل فروش همه رهگذرها را کلافه کرده...دختر بچه ای دنبال خانمی که پاکت بزرگ آجیل تو دستش سوراخه و یکی یکی داره میریزه.. میدوه و تند تند اونارو  بر میداره و میخوره جواهر فروش داره تند تند زیور الات چند میلیونی را به خانم های با کلاس قالب میکنه ... زن فقیری کهفقط دستش از زیرچادر سیاهش پیداست کنار خیابون مثل مرده ها بدون حرکتنشسته...صدای موزیک های پاپو راکو رپ گوش مردمو نوازش میده....پسرکی پشت چراغ قرمز  با گفتن آقا..خانم عید شما مبارک بدون اجازه با دستمالش شیشه های تمیز ماشینهای گرون قیمتو کثیف می کنه.......آره عید نزدیکه.......                                         

آره نوروز همین نزدیکیهاست .....

دوست بدار هر انکه دوستت دارد

پشت دیوار شهر من....

پشت دیوار شهر توست.....!!!

آره....  اینه زندگیه من و تو...... یادت باشه دیگه تو لحظه تحویل سال بی جهت زمزمه نکنیم: حول حالنا الی احسن حال.... 

چون خودتون می دونید قرار نیست هیچ " حول حالنا"یی اتفاق بیفته،

درست مثل سال های قبل!

اینجا سیاره ی زمین است

مأمن مردمان همیشه خفته

جایی که به هیچ کس

- حتی به مرگ - هم نمی توان اطمینان کرد.

در شهر آوارگان همیشه مجرد

همه تنهایند

از سنگ قبر تراشی که مشهدی حیات می خوانندش

تا مردمان بی خیالی که تصویر خندانشان

پشت دود غلیظ سیگار محو می شود!

عبور تند هوا

که بی هدف مثل مردم آواره ی شهر

کوچه های تودرتوی زندگی را می پیماید

و کودکان بازیچه ی این عبور

که خود را

مالکان بادبادک های زاده ی باد

می دانند! 

و من!

تبعیدی آوارگی گزیده ای که دیگر هرگز

به منزلگاه امن آغوش مادر خویش باز نخواهم گشت! 

اگرچه اینجا افسون زرد خورشید نیست

و هیچ کس هیچ چیز نمی بیند

اما کوره راه خلوت شب

مفهوم سرد تنهایی را می داند.

"بی شک باید بجز زندگی و مرگ راه سومی به سوی نقطه ی تازه ای باز کرد "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:3  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

پرستوی مهاجر

 امشب  با پرستوی مهاجر به دیدن تو امدم   ولی تو رفته بودی تو یاد دادی که انتظار بکشم تا در انتهای جاده مسافر من از راه برسه

امشب با ستارهها به انتظار تو نشستم ....راستی چشمک ستارها  به تو رسید؟؟؟!!!..

میدونی چقدر سخته تموم جاده ها رو بپیمونی ولی تو از اسمون بیای ولی باز بری               مدتهاست سکوت کردم با اشکهایم خلوت میکنم و با قلوه سنگی راز دلم و میگم بزار تا وقت دارم و مسافرم نیومده تموم ستاره ها رو بشمورم تا همه بدون که تنهایی چقدر خوبه                  مدتهاست انتظار میکشم لبهایم اون و صدا میکنه قاب عکس تو طاقچه دلم خالی شده و منتظرم تا تو بیای و عکست و برارم تو قاب عکس و تو دلم جای بدم بارها نوشتم که نمیدانم منتظر چه کسی هستم ایا کسی منتظر من هست  ایا درسته که میگن هر وقت احساس کردی توی هفت اسمون هیچکی و نداری و کسی نیست که دوست داشته باشه یه کی هست که تو دلش منتظر امدن تو هست یعنی درسته واقعی یا حرفه!!! تا حالا برای اشکهایم با کلمات بازی میکردم و بهونه ای جز تنهایی برای نوشتن نداشتم ولی اگه تو بیایی  کلمات رو برای تو زنده نگه میدارم و برای تو مینویسم تا تو بدونی  تقدیرم با تو کامل میشه                                              روزنه ای خواهد بود کدامین روزنه روشنایی مهتاب و به من میرسونه     

 راستی با تو بودن برایم ارزو بود ولی با مهتاب نشستن و قصه لیلی  رو خوندن یه رویاست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

و با تمام وجود وبیشتر از همیشه می خواهمت !!

هنوز احساست می کنم ....

و با تمام وجود وبیشتر از همیشه می خواهمت !!

هنوز هم تو را می خواهم بهانه ام ...!

می خواهم در تمام لحظات تلخ و شیرین زندگیم در کنارم باشی !!

وقتی که زمان برایم به کندی می گذرد

یاداوری خاطرات توست که به این دلم آرامش می دهد!

باور کن که اگر فراموش کردن برایم راحت و ممکن بود تا کنون فراموشت کرده بودم

همچنان که برای رسیدن به تو خود را فراموش کرده ام

و در آخر باید بگویم که:

عشق تو در قلب من هدیه ای جاودانه است

برای زنده بودنم.... قشنگ ترین بهانه است!

پس برای زنده بودنم دلیل آخرینم باش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

روزهای ابری را باید فراموش کرد

vakhty az zendagim seer besham miram inja ta akhar omram

روزهای ابری را باید فراموش کرد اما هرگز لبخند های شیرین دوستان را نباید فراموش کرد

              روزهای را که تنها بودی فراموش کن اما خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن

          بدبختی ها را که با آن مواجه می شوی فراموش کن اما دقایق عمرت را فراموش نکن

                            شکست هایت را فراموش کن اما روهایت را فراموش نکن

   نقشه هایی که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما درسهایی  که آموخته ای فراموش نکن

                          اشتباهایت را فراموش کن اما پیروزی هایت را فراموش نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:46  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

خداحافظ

 خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ

کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منوووووو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه

اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به

رويا ها بدونيم بي توو با تو همييين جسم اين دنيا ،خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:25  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

سختی عشق

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

بگي : عشق ...

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...

ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري

به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ...

عشق ممنوع

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:10  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

زمستون

زمستون که مياد ، يه عالمه برف با خودش مياره ... برف سفيد ، که وقتی اون بالاست ، چه سبکه و تميز

، که وقتی مياد پايين ، انگار خسته می شه و خيس ... سردت می شه ، دستات يخ می کنن ، نوک

دماغت قرمز می شه ، رو صورتت بلور های برف تبديل به قطره می شن و قِل می خورن و ميان پايين ...

عيب نداره ... يه خورده پنجره رو ببند ، يه پولوور بزرگ ِ بزرگ پشمی بپوش ، از اونا که آدم توش گم می

شه ، بشين جلوی شومينه ، يه فنجون چای داغ هم بذار جلوت ، و از پشت پنجره نگاه کن به بلور های

برف که چه خوشحال  يادت باشه زمستون فقط يه مقدمه ست ، مقدمه ای برای بهار ... بهار که بياد ، باز

سبز می شی و سبک و آفتابی ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:2  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

آسمان صاف بودو ماهی پنداشت دریاست پرید ............!!!

آسمان صاف بود
ماهی پنداشت درياست ,
پريد .
.
.
انگار بعد این همه مدت دارم به حرف ای تو میرسم. حق داشتی. همه چیز باید سر جای خودش قرار بگیره..نمیشه به زور چیزیو تغیر داد. این به زور تغییر دادن مساوی با نابودی خیلی چیزای دیگه ست,که مهمترینش خودتی
قبول در برابر بعضی چیزا نباید مقاومت کرد.باید گذاشت روال عادی خودشو طی کنه...ولی قبول کن بعضی جاهام باید سخت وایساد...تقدیرو به هر نحوی میشه عوض کرد. به هر نحوی...ولی باید بیبنی که ارزش قیمتی که براش می پرداز یو داره یا نه!.
حالا من اینجام و مجبورم خیلی چیزارو از نو بسازم..حتی خیلی از فکرامو دوباره نو کنم...زمانیکه که گذشته و تاوانی که باید پس بدم.مهم نیست که من مستحقق چنین تاوانی بودم یا نه.به هر حال باید یه فکری به حال خودم بکنم
----------
از فکرای وحشی و خلاق خوشم میاد. از کسایی که بدون ترس فکر میکنن ....,بدون تردید.این آدما همیشه یه الگو می شن برای کپی
بردارا
----------
شوخی شوخی شد يه جور ديگه ! ... يه روز کشکی ، يه عالمه حرفای کشکی ، يه اختراع کشکی ، و يه بازی کشکی ... هوووم ... بازی ؟
----------

میگن آدمهای پاک فکرای پاک دارن
باور نکن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:1  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

اعتقاد

اعتقاد انتظار مياره...پرستشم همينطور...تو به خدا معتقدي ..اونو ميپرستي.بهش ايمان داري..خوب
 
درست.ولي الكي كه نيست..مي پرستي چون چيزي ازش مي خوايي ، حاجت داري ، نياز
 
داري......نمي دونم؟ .ولي اگه نيازي نداشتي همينقدر پايبند بودي؟ نگو نه؟..بيشتر فكر كن..يكم
 
بيشتر...همه ما يه سري آرزوها داريم هدف داريم..براي رسيدن بهش تلاش ميكنيم..هميشه سعي
 
ميكنيم كه يكي تو اين راه كمكمون كنه
 
حتما ميگي چه كسي بهتر از اون... قبول. ولي وقتي تو زندگي كاري كني كه مجبور باشي منتظر
 
بموني.زندگي برات كش مياد ميشه آدامسي كه چسبيده ته كفشت..خسته ميشي ، فرسودت
 
ميكنه...
 
خوب، اگه نيازيت بر آورده نشد چي؟ بازم مؤمن باقي ميموني؟..بازم به همون اعتقادات قلبيت پايبند
 
هستي.نه به كلام نه به گفتار ته ته دلت بازم قبولش داري...يا نه اون موقع پس ميزني...جا
 
ميري ..بيخيال ميشي
 
ميدوني؟ اينم يه جور بازيه..سعي نكن از كسي اونقدر انتظار داشته باشي.تا بعدا تنوني قبولش كني...
 
يه چيز ديگه معجزه وجود نداره..هيچوقت نبوده...معجزه منم، تويي ..معجزه رو بايد ساخت..خودت بايد
 
بوجودش بياري.
 
حالا بلند شو ..الكي دستاتو به آسمون دراز نكن..با اين كارا به جايي نميرسي...شايد خدا خودت
 
باشي
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 13:58  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

سخن ديده به دل خوردن شهد سخن از لب يار

 زندگي وصل دو دلدار به هم همچو پيوند دو قلب كوچك گذر خاطره و گشت و گذار سفر از باغ به باغ سخن ديده به دل خوردن شهد سخن از لب يار

 نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي، هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر

 

   هیچکس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویرانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:16  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه

نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه

اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم

برو اما به كسي نگو با من چه كردي

نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي

نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند

نگو حقش بود ظالمت مي كنند

نگو عشق ما از اول اشتباه بود

مي گويند رفيقش نيمه راه بود

نگو دست محبتش را رد كردي

مي گويند به خودت بد كردي

نگو زندگيش تباه شد

مي گويند براي تو گناه شد

نگو مرا براي بازي انتخاب كردي

مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي

نگو كارش گذشته از كار

مي گوي

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:13  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

مي دانم

شايد تو دوست داري من مجنون شوم

آواره شوم

اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم

تو مي روي و يك بغض كال در گلو

جلوي آوازم را مي گيرد

نمي توانم تو را فرياد بزنم

گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد

تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است

چقدر سخت است منتظر كسي باشي

كه هيچ وقت فكر آمدن نيست

مهمان عزيزي باشي

كه فانوس خانه اش روشن نيست

چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند

او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند

چقدر سخت است دست نوشته هايت را

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:12  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا حافظ اي آرام و قرار موقتِ من

خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش

مثل عذابِ مردن

به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من

خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من

به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته

دلم از رفتنت بد جوري شكسته

تو نمي ماني روياهاي خوبم

اما من فقط به تو مي گويم

فقط براي تو مي خوانم

فقط براي تو مي نويسم

از رنجي كه مي برم

از دردي كه دارم

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:11  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نیامدی

چشمم بر این جاده خشک آمد و تو نیامدی

 

این بغض سا لها تو را خواند و تو نیامدی

 

دل پر ز آه و فغان بود و درد ...

 

بر حرمت ستاره ها قسمت داد و نیامدی

  

از بس که به یاد تو بر این خاک گریستم

 

اشکم به خاک ثمر داد و تو نیامدی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:10  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

تمنا نکن

 

 برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:8  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

فراموشش نميکنم

 

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به 

 جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به 

 جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم 

 ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد 

 سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش 

 همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت 

 ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي 

 جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت 

 بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور 

 باشي بخندي تا نفهمه هنوز...

عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش 

 زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . 

 بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به 

 عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو 

 كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول 

 نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش 

 بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه 

 ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي 

 عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش 

 مرده باشد ...

------------------------------------------------------------- 

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک 

نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم 

 گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش 

 نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 18:28  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عاشقم ..........

خداحافظ عریز.......... تو پاک تر از آنی که مال من شوی

 

آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته

است درآتش فاصله

 

ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام

درهای دلتنگی ها بر روی

 

او بسته است آری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویندآواره من

همانم که لحظه هایم را

 

به یاد عشق می گذرانم با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را

فریاد می زنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 12:35  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

رندگی..........

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که

 

تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را

 

دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني

 

 

 

اين  دارو ندارم بردی ....... دیگه چی میخوای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:46  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

. لازم نيست كسي غير از خودتان باشيد. فقط كافي است از كسي كه قبلا بوده ايد بهتر باشيد.

. يك همسر فقط همراه آدم نيست، او كل تقدير ماست.

. انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست.

. زندگي آن نيست كه هر چه مي خواهيد داشته باشيد، بلكه آن است كه هر چه را داريد، بخواهيد.

. كسي كه نمي تواند احمق شود، نمي تواند عاقل باشد.

. چنان شيرين زبان نباشيم كه ما را يك دفعه بخورند و چنان تلخ زبان نباشيم كه از دهان يك دفعه پرتمان كنند.

. بزرگي را به كسي نمي بخشند، بايد خود آن را به دست آوريم.

. گاهي اوقات در زندگي خيلي زود، ديــــــــــــر مي شود.

. براي اينكه بزرگ باشي، نخست كوچك بودن را تجربه كن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:4  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:10  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

واقعاراستی::لازمه::هرکاریه


 

 شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را

حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري ترين

کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن

اهميت بده. اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين

کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن

سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:35  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

به کسي عشق بورز که لايق عشق باشد نه تشنه عشق چون تشنه سيراب ميشود

بهترین خاطراتم رو می سپارم به دست باد شاید یه روز به گوشت برسونه !!
 
 
قلبم میزنه برای عشقت
 
من که قلبم هنوزم میزنه برای عشقت
 
زندگیشو جا گذاشته توی ماجرای عشقت
 
قلبم میزنه برای عشقت
 
تو یه عشقی که همیشه میمونه تو خطراتم
 
تو گذاشتی وپریدی من هنوزتوماجراتم
 
قلبم میزنه برای عشقت
 
من یه دلداده خسته توکتابای نبسته
 
تویی  عکس یه عروسک که تو آیینه نشسته
 
قلبم میزنه برای عشقت
 
کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بزاره
 
کاش دنیا ما دو تا روسر راه هم بزاره
 
قلبم میزنه برای عشقت
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:19  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عشق یعنی ............

عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ

عشق يعني التهاب التماس

عشق يعني مرواريد ،يه قطعه الماس

عشق يعني زلالي رود وجود

عشق يعني به درگاه يار به سجود

عشق يعني مستي از جام نگاه دوست

عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست

عشق يعني صداي تيشه فرهاد

عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد

عشق يعني گداختن در انتظار

عشق يعني خطر كردن با اختيار

عشق يعني ديدن خنده يار

عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار

عشق يعني بودن لب روي لب

عشق يعني صبر لبالب

عشق يعني شرمساري ايوب

عشق يعني يوسف واسه يعقوب

عشق يعني دوست داشتن بي انتها

عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها

عشق يعني رنگ سرخ شقايق

عشق يعني پارو واسه قايق

عشق يعني ترنم زيباي بارون

عشق يعني نفير صداي كارون

عشق يعني همه زيبايي ديدن

عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن

عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن

عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن

عشق يعني رنگ آبي آسمون

عشق يعني وسعت دريا مث مهربون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:5  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

 

 شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه 
 

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت

بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه

نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر

سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند

ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که

عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل

الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه

که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه  نگاه  سردمو

به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه

فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته

شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به

همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من

شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع

کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

 زیر بارون گریه کردم اشکامو نبینی !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 21:2  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

رسم زندگی!

 
 
 
 
 
 
 
رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:39  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

تو رو دوست دارم هیچ وقت از یادم نمیری ..!

 

تو را من چشم در راهم ..........

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 

 

بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 20:43  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد

 

 
از من بهتر هم هست؟
 
 
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و
 
 
بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه
 
پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه
 
 
غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و
 
 
 
 همانا اوست که این توهم را آفریده است.
 
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه .
 
 
ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا
 
 
بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم
 
 
بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی
 
 
چیست؟
 
گفت: خوشحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
 
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
 
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:17  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

اگه تو امروز رو می بینی من فردا رو میبینم !

اگر تو امروز، آسمان را آبی می‌بینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
 
همیشه در رویای من خواهی بود
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی می‌کردم و همیشه در دنیای واقعی،
 
حضور فریب و تظاهر را همه جا حس می‌کردم. همه جا تلاشهای بیهوده مردم در راه رسیدن به بیشترها
 
را می‌دیدم. می‌دیدم که عشق و محبت در زیر پاهایی که با شتاب به طرف خواسته‌های بیشتر
 
می‌دویدند لگدمال می‌شود و در حال نابودیست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشی سقوط کرده و
 
چشمی نبود که آن را ببیند.
بچه‌ها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ می‌شدند آن را همچون بازیچه‌ای کنار
 
‌گذاشته و در دنیای بزرگترها حل می‌شدند.
ولی من هرگز رویای کودکی‌ام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم
 
نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و می‌دانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت.
 
عشق همچون گدازه‌های آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است.
 
مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس
 
چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بی‌کالبدی
 
بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بی‌روحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای
 
تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در
 
ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. ا
 
کنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده
 
عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانه‌ها دعوت کرد و تمام
 
وجودم پر از عطر شکوفه‌های بهاری گشت. دوباره عشق را می‌دیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه
 
زده و لحظه به لحظه بیشتر می‌روید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال می‌زند و ابرهای تیره
 
رفته‌اند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شده‌اند. تو را پر از عمری انتظار یافته‌ام و اگر، سرنوشت
 
 
بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظه‌های باقی عمر مرا
 
پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر
 
مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
 
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمی‌شناسد. من اسیر آزادی عشق تو شده‌ام.
 
دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی
 
مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا
 
زنده‌ام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.

*****

 
نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیده‌ام و حقیقت همچون رویا می‌نماید، اکنون که
 
دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو
 
بودن لحظه‌ای از من جدا نشود.
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:11  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

من و تو

اما من و تو

دور از هم مي پوسيم

غمم از وحشت پوسيدن نيست

غمم از زيستن بي تو  دراين لحظه ي پر دلهره است

ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست

 

از سر اين بام

اين صحرا ، اين دريا

پر خواهم زد ، خواهم مرد

غم تو ، اين غم شيرين را

با خود خواهم برد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:10  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

امروز من ايستاده ام
باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سوداي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوی پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهی در آسمان چشم تو، پر میزنم
يا که گاهی در خيالت میرسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ی ديرينه است
بر تمام ميله های اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبی می زنم
رنگ آبی رنگ آرزوهای من است
رنگ آبی، رنگ عشق!
رنگ آبی، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله می کشد
در درونم آتشی از مهر تو
باز هم خرمنی از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من ایستاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من ایستاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 20:29  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

پسر ............................ پسر

 

 

وقتي يک  پسر حرفي نمي زند        
حرفي براي گفتن ندارد
 
وقتي يک پسر بحث نميکند
حال وحوصله بحث کردن ندارد
 
وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند
يعني  واقعا گيج شده است
 
وقتي يک پسر به تو خيره مي شود
دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني
 
وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.
آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
 
وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند
او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند
 
وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد
بدون که براي همه "فوروارد" کرده
 
وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم
دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]
 
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند
تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
[مترجم: دنبال يکي ديگه  نره البته شايد........] 
 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:24  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

دختر............................دختر

وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
 
وقتي يک دختربحث نميکند
عميقا مشغول فکر کردن است
 
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکن 
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
 
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
 
وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
 يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد
 
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند
یعنی تصمیم گرفته که تمام زندگیش تو باشی
 
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
 هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:7  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

با تمام وجود............

وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات  خیلی ساده تر از عاشقیت بگذری .چون فقط وفقط به فکر اونی . بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نباید اون بدونه .خیلی سخته اونقدر سخت که چشماتم دیگه یاریت نمیده ،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی ؟ هیچ جوری از این موضوع رها نمیشم .اشتباه من اینه که عاشق شدم؟ مگه من خودمو عاشق کردم . چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریاد بزنم بابا  پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟ جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو  بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه . یه وقت ناراحت نشه . یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:38  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

از ته دل میخوام از خدا که ..........

برايت آسماني خواهم کشيد
       پر از ستاره هاي هميشه نوراني
                    تو در کنار من روي ابرها
                              من غرق آنهمه مهرباني
برايت ستاره اي ميچينم
        دور چشمانت طواف ميدهم
                   براي رضايت تو هم شده
                             تمام ستارگان را ميخرم
برايت رنگين کماني فرض ميکنم
             در افق بالاتر از خط خورشيد
                    دستهاي من رو به آسمان
                      و اشکهاي شوقي که ازديده خواهد چکيد
برايت يکدسته آرزو ميچينم
       با اشک و لبخند به توهديه ميدهم
                    من به تو قول ميدهم عزيزم
                             که امشب تو را به مهماني نور ميبرم
برايت از آرزوهايم حرف ميزنم
        تو به خواب چشم من هميشه روشني
                        ميدانم يکروز در اوج نااميديها
                                 تو همان آروزي شايد محال مني
برايت در گوشه کوچک قلبم
       خانه اي پر ازعشق خواهم ساخت
                  آنروز بيشتر از هميشه و امروز
                                عاشقانه دل به تو خواهم باخت
برايت پري وار اسير زمين ميشوم
                 من به عشق تو اينجا اسيرم
                           ميدانم تا آنروز که دور نيست
                              پري وار با بوسه اي عاشقانه ميميرم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:36  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

ازرش یه لحظه...

براي اطلاع از ارزش يک سال، نظر دانشجويي را بپرسيد که در امتحانات آخر سال مردود شده.

براي اطلاع از ارزش يک ماه،نظر مادري را بپرسيد که کودک نارس به دنيا آورده است .

براي اطلاع از ارزش هفته نظر يک سرپرست روزنامه را بپرسيد.

براي اطلاع از ارزش يک روز نظر يک کارگر روز مزد را بپرسيد که 6 فرزند دارد.

براي اطلاع از ارزش يک ساعت نظر عاشقي در حال انتظار را بپرسيد .

براي اطلاع از ارزش يک دقيقه، نظر کسي را بپرسيد که دير به قطار رسيده .

براي اطلاع از ارزش يک ثانيه نظر کسي را بپرسيد که از يک حادثه جان سالم به در برده .

براي اطلاع از ارزش يک هزارم ثانيه نظر برنده مدال نقره مسابقات المپيک را بپرسيد .

و اگر خواستی ارزش یک نگاه رو بدونی از یک عاشق سوال کن!!!!

 همیشه در قلبم می مانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:32  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

اگر خداوند همه چيزهايي را که مي خواهي به تو مي داد آنها را کجا جا مي دادي؟

People see God every day; they just don't recognize Him.

 

مردم هر روز خدا را مي بينند، فقط او را تشخيص نمي دهند

Let God love others through you, and let God love you through others.

 

بگذار خداوند ديگران را به وسيله تو دوست بدارد و تو را به وسيله ديگران

God understands our prayers even when we can't find the words to say them.

 

خدا دعاي ما را مي فهمد، حتي وقتي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کنيم

When you're self-esteem is low think about being created in the image of God.

 

هر وقت احساس احترام به خود در شما کاهش يافت
فکر کنيد که خداوند شما را به صورت خودش آفريده است

We may have different holidays and different prayers, but we have the EXACT SAME God which means we are more the same than we are different.

 

ممکن است ما تعطيلات و دعاهاي متفاوت داشته باشيم
اما همگي دقيقا يک خداي واحد داريم

اين نشان مي دهد که شباهت هاي ما بيشتر از تفاوت هاي مان است

 

Every evening I turn my worries over to God.
He's going to be up all night anyway.

 

هر شب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم
او به هر حال تمام شب بيدار است

 

God is a circle whose center is everywhere and whose circumference is nowhere.

 

خداوند دايره ايست که مرکزش همه جاست، و محيطش هيچ کجا نيست

God gives the nuts but he does not crack them.

 

خدا گردو را مي دهد، اما آن را براي مان نمي شکند

Rebellion to tyrants is obedience to God.

 

سرپيچي از فرمان ظالم، اطاعت از امر خداست

God has never given us a dream without also including the power to achieve that dream.

 

خداوند هرگز به ما رويايي نمي دهد که توان تحقق بخشيدن به آن را نداشته باشيم

God has given us two hands-one to receive with and the other to give with.

We are not cisterns made for hoarding; we are channels made for sharing.

 

خداوند به ما دو دست داده است، يکي براي گرفتن  و ديگري  براي دادن
ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند،

ما کانال هايي هستيم براي تقسيم چيزها

If God gave you everything you asked for,
where would you put it?

 

 

اگر خداوند همه چيزهايي را که  مي خواهي به تو مي داد آنها را کجا جا مي دادي؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:8  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

ازتوباید می گذشتم
ولی افسوس نتونستم
توعروسک بودی ومن
آخرقصه دونستم
تووجودخالی تو
جزدروغ هیچی ندیدم
کاش میشد به این حقیقت
پیش ازاینها می رسیدم
سوختم و سوختم وساختم
هرچی داشتم به پات باختم
کاش تورو از روز اول
مثل امروزمی شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سراب
درسکوت خویش مردن
یه روزی یه روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق ونقاشی میکردیم
نقش ما خورشید وماه بود
بعدازاون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم
معنی زندگی این بود.
 
 
ماگذشتیم وگذشت
  آنچه توکردی باما
توبمان با دگران
وای به حال دگران
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

قصه دل من ....

 
بنام حضرت عشق
 
 
قصه بی پايان دل من
 
 
 
یاداون روزا
 
 یــاد اون روزا بـه خـیر
 
 روزای خــوب و قشنــگ
 
روزای عــاشــقیــمـــون
 
لــحـظـه هــای رنــگــارنـــگ
 
یـــاد اون چــشـــمــا بــه خـیر
 
چــشــمــای پـــاک و نـــجــیب
 
اونــــا کــــه هـیـچ چـیـزی رو
 
 بـه غـیر از، چـــشمام نمیدید 
 
یـــاد اون دســتـا بـه خــیــر
 
دســتـای نــرم و لـــطـیـف
 
چــــه نـــوازشـــها کـه اون
 
روی مـــو هــام مـــی کـشیـد
 
یـــاد اون روزا بــه خـــیر
 
یـــاد اون روزا بـــه خــیر
 
حــالــا کـــه سرنوشــتـمـون
 
ایـــن جـــوری شـــدن جـــدا
 
دل تـــو مـــیــخـواد بـــشـــه
 
بـــا کـــســی دیــــگــه آشـنا
 
تـــو داری خوشبخت مـیـشی
 
زیـــر ایـــن چـــرخ کـــبـود
 
اگــــه  غیراز ایــــن بـشـه
 
دیـــن تــو ، به من چه سود؟
 
نـــــکـــنــه یـــه روز دیـگه
 
بــــیــای فقـــط نـــگـام کـنـی
 
مــن از تــو چـشـمات بـخـونم
 
از رفــــتـــنـــت ، پــشیـمونی
 
اون وقـت خودت خوب میدونی
 
مــــن حــــلـــالــــت نــمـیـکنم
 
حــتـــی اگــــه داد بــــزنـــی
 
کـه مـیـخوای پــیـشـم بـمـونـی
زیناز
 
خیلی دوست دارم زیناز
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:32  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

قلب من رو به تو پرواز مي كند

 چشمانم رو منتظر نذار برای همیشه !

قلب من رو به تو پرواز مي كند

مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد

چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه

با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از

قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي

سازند .

اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به

من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از

انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده

است

مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ،

روي زلف تو بنشينم

من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با

ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي

كنيد متناسب است

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور

اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن

جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود

را تماشا مي كنم

دوست كوه نشين تو  .................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عاشق نشین ! ! !

دل كه هوايي بشه كسي كه پيدا بشه و اونو بخواد روي بام خودش بشونه زياد ولي

كسي كه دلشو با دلت همراه كنه نيست و ناچاري شما هم با يه درد ناشناس دست

وپنجه نرم كني كه ممكنه تا پايان عمرت هيچ مرحمي اونو التيام نده ،دوستان شمارو

به خدا عاشق نشيد،،عاشقي هميشه

اولش شيرين و آخرش پر درد تورو خدا عاشق

نشيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييد

 

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

آیینه

  وقتی نگاهت تا بی نهايت

    

  يک لحظه کم داشت

     

    چشم انتظار اون لحظه بودم

     

     آيينه دار اون لحظه بودم

       

     اما نديدی ، اما نديدی

       

   من     با     تو      بودم

        

  من    با     تو       بودم

من با تو بودم ولی منو نمیدیدی..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:6  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عشق

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون                   
  
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن             
 
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل                     
 
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی میستایم من تو را                      
 
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر                 
 
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبیآماج خطر                         
 
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را               
 
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه  های آرزو                        
 
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام              
 
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست 
 
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد          
 
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنیخارها هم گل کنند               
 
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را            
 
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را         
 
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها               
 
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست 
 
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر   
 
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ....   
 
 
 
 
 
و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته
 
باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق
 
 نیست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم
 
عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس
 
لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هیچ
 
 وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش ).
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

ارزش انسان

 ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیکران پایین نیاور،زیرا

 همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

اهداف و آرزوهایت رابا توجه به آنچه که دیگران،با اهمیت
 
تصور می کنند؛تعیین نکن،زیرا فقط تو میدانی که چه
 
 چیزی برایت بهترین است.
 
با زندگی کردن در گذشته یا آینده،زیستن در زمان حالرا
 
از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی
 
کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.
 
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید
 
 نشو.
 
هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت
 
 دست از تلاش برداری.
 
از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت
 
 می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
 
با گفتن اینکه؛یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود
 
عشق به زندگی خود نشو.
 
سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران
 
است.
 
سریع ترین راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن
 
است.
 
رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید
 
 بودن و ناامیدی یعنی اینکه که هیچ هدفی نداری.
 
زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر
 
 قدم از مسیر آن را بایدلمس کرد وچشید.

   *************************************************      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

آسمون ....

دلم گرفته آسمون   نمی تونم گریه کنم

شکنحه می شم از خودم نمی تونم

شکوفه کنم انگار کوه قصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم می شه خنده به

ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار به

کسی یه عمره که دریدرم حتی صدای نفسم می گه گه

توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

یه کم منو حوصله دلم گرفته آسمون

کن منم که از این روزگار یه خرده

کمتر گله کن دلم گرفته آسمون

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگ تقویم میکنه

لحظه به لحظه لغنته آهای زمین... یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم

بگیره یه آدم شکسته تن دلم گرفته آسمون

باور کن دوست دارم زیناز

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

باران

 

Image hosting by TinyPicبه نام خدای که عشق را آفریدImage hosting by TinyPic    

 

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا دشتها و رودهای تشنه را سیراب کنم

 

اگر گل بودم شاخه ای از گل تقدیم وجودم می کردم

 

اگر اشک بودم به پایت می گریستم

 

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می خواندم

 

ولی افسوس که باران و نه گل و نه اشک و نه محبت ولی هر چه هستم

 

دوستت دارم..

 دوست دارم و تمام وجودمی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:2  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

تیغ تجربه ......

ديگر کسی مرا صدا نخواهدکرد ،

بعد از اين من و يک سکوت جاويد ،

با حسرتی به بلندی يک تجربه تلخ ،

با سنگينی غصه هايی که به فلک سرزده ،

و کينه ای که از سرنوشت در وجودم غوغا نموده ،

و نفرتی که از زندگی در من به اوج رسيده ،

ديگر کسی نام مرا فرياد نخواهد کرد ،

خاموش و مسکوت ،

می روم فراموش کنم که فراموش شده ام ،

و خسته تر از هميشه به آغازی بی آغاز رسيده ام ،

می روم با دستهايی رنگين از تمنا ،  

به عشق و نابودی ،

تا همچون اسيری سرکش و پر ادعا ،

سر به تيغ تقدير بسپارم ،

و مردن را در زنده بودن ، 

تجربه کنم ،

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

دوست دارم

خیلی وقته به کسی نگفتم " ... "

 

چقدر این کلمه رو دوست دارم !

 

دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم " ... "

 

دوست دارم نفسهام متعلق به کسی باشه !

 

دوست دارم تر شدن دمادم چشمهام بخاطر کسی باشه !

 

دوست دارم برای یه نفر دعا کنم .

 

دلم میخواد آرزوهای خوب برای یه نفر بکنم !

 

دلم میخواد انتظار کسی رو بکشم !

 

دوست دارم برای دیدنش لحظه شماری کنم !

 

دوست دارم حرفهای نگفته دلم رو که حتی به خدا نمیگم بهش بگم !!!

 

دلم میخواد وقتی هق هق گریه امونم رو بریده نوازشم کنه !

 

دام میخواد دلم بلرزه !!

 

دوست دارم با هم قهقهه بزنیم !

 

دوست دارم یه صدای گرم آرومم کنه !

 

دوست دارم یکی حرفامو بفهمه .

 

دلم میخواد دنیا برامون آرزوی خوشبختی کنه !

 

دوست دارم توی محبتم غرقش کنم !!

 

دلم میخواد وقتی میره سفر براش گریه کنم .

 

دوست دارم مثل پروانه دورش بگردم !

 

دلم میخواد عاشق یه نفر باشم !!!

 

دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم " دوستت دارم " !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

مطالب قدیمی‌تر