اگر تو امروز، آسمان را آبی میبینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
همیشه در رویای من خواهی بود
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی میکردم و همیشه در دنیای واقعی،
حضور فریب و تظاهر را همه جا حس میکردم. همه جا تلاشهای بیهوده مردم در راه رسیدن به بیشترها
را میدیدم. میدیدم که عشق و محبت در زیر پاهایی که با شتاب به طرف خواستههای بیشتر
میدویدند لگدمال میشود و در حال نابودیست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشی سقوط کرده و
چشمی نبود که آن را ببیند.
بچهها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ میشدند آن را همچون بازیچهای کنار
گذاشته و در دنیای بزرگترها حل میشدند.
ولی من هرگز رویای کودکیام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم
نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و میدانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت.
عشق همچون گدازههای آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است.
مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس
چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بیکالبدی
بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بیروحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای
تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در
ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. ا
کنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشتهام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده
عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانهها دعوت کرد و تمام
وجودم پر از عطر شکوفههای بهاری گشت. دوباره عشق را میدیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه
زده و لحظه به لحظه بیشتر میروید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال میزند و ابرهای تیره
رفتهاند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شدهاند. تو را پر از عمری انتظار یافتهام و اگر، سرنوشت
بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظههای باقی عمر مرا
پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر
مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمیشناسد. من اسیر آزادی عشق تو شدهام.
دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی
مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا
زندهام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.
*****
نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیدهام و حقیقت همچون رویا مینماید، اکنون که
دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو
بودن لحظهای از من جدا نشود.