تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگیست

عاشقی جرم قشنگیست

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد

     دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

 اي يادگار روزهاي زرد پائيز مهم نيست که اکنون دلت براي کسي ديگر مي تپد مهم آن است که من براي هميشه تنهايم

من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد

و به اینکه تو چرا با همه شوق مرا می خوانی و به قهری مرا می رانی

من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم

که مرا با همه سادگی ام چون کلافی پر از گمراهی

چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه٬مثل یک هیچ نمایان کردند

من اینجا نفسم تنگ شده است بس که گرداگردم پر ز دیوار است.

گر نبودی اینجا ٬گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

بی تو دستم سرد است٬بی تو روحم چون موج بی قرار است

دلم در تپش و در شور است ٬با تو اما شادم

تو شبیه بادی من شبیه بادبادک هستم

تا تو هستی ٬هستم

بی تو اما....

یک ورق کاغذ و هیچ....

 

 

حرف آخر  :قسم میخورم به زمین...که تعفن انسان رو تحمل میکنه..... دوستت دارم و خواهم داشت برای همیشه

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:18  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

پشت دیوارهای انسانیت ..............

التهاب تمام کوچه ها و خیابونهای شهر را در آغوش کشیده ...ماشینهای اتوماتیک شهرداری مرتبا در حال تمیزکردن خیابون هان...پسرکی پا برهنه با حسرت به ماهیهای تو آکواریم ماهی فروش زل زده..پروژکتورهای جورواجور فروشگاهای آنچنانی توجه هر رهگذری را بخودش جلب می کنه...خانمی زیبا وآس و پاسی کهدیگه رنگ به مانتوی کهنش نمونده  ماشینهایی که واسش بوق میزدنو واسه انتخاب ورانداز میکنه...کاگرا جدول های خیابونا که بارون دیروز رنگشونو خراب کرده بود دوباره دارن رنگ می کنن... چندین نفر با فریادهای آهای دزد...دزدو بگیرین مردی را که یه مانتو و یه جفت کفش بچه گانه دستشه و هراسون میدوه را دنبال میکنن...آژانس های مسافرتی پشت شیشه هاشون نوشتن پروازهای خارجی تکمیل است لطفا سوال نفرمائید نابینائی که فال حافظ میفروشه با کاسه ای که چند تا ده تومنی و بیست پنج تومنی داخلش رو هم سر میخورن تو ازدحام پیاده رو با مردمی که نایلکس های پر از لباس تو دستاشون داره میترکه بر خورد میکنه و نا سزا میشنوه..میلیونها بوته گل بنفشه و پامچال تو باغچه ها و میدونهای شهر خود نمائی میکنن ... آقای جنتلمن همراه خانم شیک پوش و مادر پیرش واسهاسکان مادرش تو سرای سالمندان ثانیه شماره میکنه دیگه حوصله ترافیکو نداره و هی بوق میزنه...چندین نفردستگیره های اتومبیل در حال حرکتی که اومده بود یه کارگر ببره را گرفتن  و در حالیکه همراه ماشین میدون فریاد میزنن تمیزمیکنیم..باغچه می کنیم...فرش میشوریم...محوطه مغازه های   شیرینی و آجیل فروش جای سوزن انداختن نداره... مردی ملتمس با نسخه ای در دست به عابرینمیگه..یه مسلمون پیدا نمیشه داروهای این نسخه را برای دختر سرطانی و درحال مرگ من بخره..بوی گلهای شب بوی گل فروش همه رهگذرها را کلافه کرده...دختر بچه ای دنبال خانمی که پاکت بزرگ آجیل تو دستش سوراخه و یکی یکی داره میریزه.. میدوه و تند تند اونارو  بر میداره و میخوره جواهر فروش داره تند تند زیور الات چند میلیونی را به خانم های با کلاس قالب میکنه ... زن فقیری کهفقط دستش از زیرچادر سیاهش پیداست کنار خیابون مثل مرده ها بدون حرکتنشسته...صدای موزیک های پاپو راکو رپ گوش مردمو نوازش میده....پسرکی پشت چراغ قرمز  با گفتن آقا..خانم عید شما مبارک بدون اجازه با دستمالش شیشه های تمیز ماشینهای گرون قیمتو کثیف می کنه.......آره عید نزدیکه.......                                         

آره نوروز همین نزدیکیهاست .....

دوست بدار هر انکه دوستت دارد

پشت دیوار شهر من....

پشت دیوار شهر توست.....!!!

آره....  اینه زندگیه من و تو...... یادت باشه دیگه تو لحظه تحویل سال بی جهت زمزمه نکنیم: حول حالنا الی احسن حال.... 

چون خودتون می دونید قرار نیست هیچ " حول حالنا"یی اتفاق بیفته،

درست مثل سال های قبل!

اینجا سیاره ی زمین است

مأمن مردمان همیشه خفته

جایی که به هیچ کس

- حتی به مرگ - هم نمی توان اطمینان کرد.

در شهر آوارگان همیشه مجرد

همه تنهایند

از سنگ قبر تراشی که مشهدی حیات می خوانندش

تا مردمان بی خیالی که تصویر خندانشان

پشت دود غلیظ سیگار محو می شود!

عبور تند هوا

که بی هدف مثل مردم آواره ی شهر

کوچه های تودرتوی زندگی را می پیماید

و کودکان بازیچه ی این عبور

که خود را

مالکان بادبادک های زاده ی باد

می دانند! 

و من!

تبعیدی آوارگی گزیده ای که دیگر هرگز

به منزلگاه امن آغوش مادر خویش باز نخواهم گشت! 

اگرچه اینجا افسون زرد خورشید نیست

و هیچ کس هیچ چیز نمی بیند

اما کوره راه خلوت شب

مفهوم سرد تنهایی را می داند.

"بی شک باید بجز زندگی و مرگ راه سومی به سوی نقطه ی تازه ای باز کرد "

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:3  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   |