تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگیست

عاشقی جرم قشنگیست

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

سخن ديده به دل خوردن شهد سخن از لب يار

 زندگي وصل دو دلدار به هم همچو پيوند دو قلب كوچك گذر خاطره و گشت و گذار سفر از باغ به باغ سخن ديده به دل خوردن شهد سخن از لب يار

 نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي، هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر

 

   هیچکس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویرانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:16  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   |