قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد
چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه
با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از
قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي
سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به
من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از
انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده
است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ،
روي زلف تو بنشينم
من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با
ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي
كنيد متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن
جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود
را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو .................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
دل كه هوايي بشه كسي كه پيدا بشه و اونو بخواد روي بام خودش بشونه زياد ولي
كسي كه دلشو با دلت همراه كنه نيست و ناچاري شما هم با يه درد ناشناس دست
وپنجه نرم كني كه ممكنه تا پايان عمرت هيچ مرحمي اونو التيام نده ،دوستان شمارو
به خدا عاشق نشيد،،عاشقي هميشه
اولش شيرين و آخرش پر درد تورو خدا عاشق
نشيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
وقتی نگاهت تا بی نهايت
يک لحظه کم داشت
چشم انتظار اون لحظه بودم
آيينه دار اون لحظه بودم
اما نديدی ، اما نديدی
من با تو بودم
من با تو بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:6  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن 
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی میستایم من تو را
عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر 
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبیآماج خطر 
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را 
عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو 
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام 
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست 
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد 
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنیخارها هم گل کنند 
عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را 
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را 
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها 
عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست 
عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر 
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان .... 
و چه خوبه این همه عشق رو به خدا داشته
باشیم که کسی جز خدا سزاوار عشق
نیست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم
عشق می ورزند . بچه ها یادتون باشه هیچ کس
لیاقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هیچ
وقت ................ ( و در این نقطه چینها معنای زیادی هستش ).
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیکران پایین نیاور،زیرا
همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت رابا توجه به آنچه که دیگران،با اهمیت
تصور می کنند؛تعیین نکن،زیرا فقط تو میدانی که چه
چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا آینده،زیستن در زمان حالرا
از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی
کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید
نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمیرسد تا لحظه ای که خودت
دست از تلاش برداری.
از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت
می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن اینکه؛یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود
عشق به زندگی خود نشو.
سریع ترین راه دریافت عشق،بخشیدن آن به دیگران
است.
سریع ترین راه از دست دادن آن،محکم نگاه داشتن آن
است.
رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید
بودن و ناامیدی یعنی اینکه که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر
قدم از مسیر آن را بایدلمس کرد وچشید.
*************************************************
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنحه می شم از خودم نمی تونم
شکوفه کنم انگار کوه قصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم می شه خنده به
ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار به
کسی یه عمره که دریدرم حتی صدای نفسم می گه گه
توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم
یه کم منو حوصله دلم گرفته آسمون
کن منم که از این روزگار یه خرده
کمتر گله کن دلم گرفته آسمون
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگ تقویم میکنه
لحظه به لحظه لغنته آهای زمین... یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم
بگیره یه آدم شکسته تن دلم گرفته آسمون

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:7  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
به نام خدای که عشق را آفرید
اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا دشتها و رودهای تشنه را سیراب کنم
اگر گل بودم شاخه ای از گل تقدیم وجودم می کردم
اگر اشک بودم به پایت می گریستم
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می خواندم
ولی افسوس که باران و نه گل و نه اشک و نه محبت ولی هر چه هستم
دوستت دارم..

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:2  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
ديگر کسی مرا صدا نخواهدکرد ،
بعد از اين من و يک سکوت جاويد ،
با حسرتی به بلندی يک تجربه تلخ ،
با سنگينی غصه هايی که به فلک سرزده ،
و کينه ای که از سرنوشت در وجودم غوغا نموده ،
و نفرتی که از زندگی در من به اوج رسيده ،
ديگر کسی نام مرا فرياد نخواهد کرد ،
خاموش و مسکوت ،
می روم فراموش کنم که فراموش شده ام ،
و خسته تر از هميشه به آغازی بی آغاز رسيده ام ،
می روم با دستهايی رنگين از تمنا ،
به عشق و نابودی ،
تا همچون اسيری سرکش و پر ادعا ،
سر به تيغ تقدير بسپارم ،
و مردن را در زنده بودن ،
تجربه کنم ،
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:4  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
خیلی وقته به کسی نگفتم " ... "
چقدر این کلمه رو دوست دارم !
دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم " ... "
دوست دارم نفسهام متعلق به کسی باشه !
دوست دارم تر شدن دمادم چشمهام بخاطر کسی باشه !
دوست دارم برای یه نفر دعا کنم .
دلم میخواد آرزوهای خوب برای یه نفر بکنم !
دلم میخواد انتظار کسی رو بکشم !
دوست دارم برای دیدنش لحظه شماری کنم !
دوست دارم حرفهای نگفته دلم رو که حتی به خدا نمیگم بهش بگم !!!
دلم میخواد وقتی هق هق گریه امونم رو بریده نوازشم کنه !
دام میخواد دلم بلرزه !!
دوست دارم با هم قهقهه بزنیم !
دوست دارم یه صدای گرم آرومم کنه !
دوست دارم یکی حرفامو بفهمه .
دلم میخواد دنیا برامون آرزوی خوشبختی کنه !
دوست دارم توی محبتم غرقش کنم !!
دلم میخواد وقتی میره سفر براش گریه کنم .
دوست دارم مثل پروانه دورش بگردم !
دلم میخواد عاشق یه نفر باشم !!!
دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم " دوستت دارم " !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:23  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
ديشب براي اولين بار
نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدم
حس كردم كه يك برگ شدم
حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم
حس كردم كه هزار راه رفته نيستم
حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم
شدم يك قطره رفتم به چشم ماه
گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا
حس كردم كه ديگر آزادم
چون بزرگراهي بي پليسم
چون ستاره بي هيچ غروبم
حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم
حس كردم كه آبي زير بازوان قايقم
حس كردم كه چقدر از تو و دنياي آزاد و رها دورم
زنده باد آزادگي
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:11  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|