تبليغاتX
عاشقی جرم قشنگیست

عاشقی جرم قشنگیست

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

تا و قت داری حرفاتو بهش بگو

فقط یک جمله! نه نمیشه فقط یک جمله آخه دیگه فرصتت تموم شده فقط حق داری یک جمله دیگه بهش بگی

چیه کمه؟ نه! اگه کم بود تا حالا بهش میگفتی

دیگه نمیتونی تو این دنیا حرف بزنی این همه از اول عمرت تا حالا گوش اطرافیان رو درد آوردی که چی

این آخرین فرصته چی میخواهی بهش بگی همه چیزوکه بهش گفتی 

دیگه زبونت حق صحبت کردن نداره

اگه می خاهی حرف بزنی باشه ولی این بار دیگه باید با دلت حرفاتو بیان کنی زبونت دیگه خسته شده

آره حرف دلت رو بزن چرا بهش نمیگی

اگه بازم بگی خجالت میگشم یا میترسم که ناراحت بشه و  بره تا آخر عمرت پشیمون میمونی

پس بیا از آخرین فرصت استفاده کن بهش بگو .. بگو که چقدر دوستش داری

بگو که چه شبهایی رو تا صبح براش اشک ریختی

بگو که همه زندگیته      

بگو که اگه یک روز نبینیش دق می کنی

بگو که چه آرزوهایی براش داری

بگو که چه خواب هایی رو براش دیدی

بگو که....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:39  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

 

درد را از هر طرف بنویسی همان درد است مثل درد من مثل درد تو مثل درد همسایه

که دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش کرده است . من به روشنی بد نکرده

ام که تو افتاب کوچه مرا شکسته ای و قلبم را به رنج الوده ای و زخم خنجر بر پشت

من نهاده ای من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا...یادت باشد.


من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد . باور عشق برایش سخت است ای

خدا باز به یاری نسیم سحر می شود ایا دل به نازک دل من بربندد ؟



گفته بودی...گفته بودی:که چرا محو تماشای منی؟ انچنان مات که یک دم مژه بر هم

نزنی....مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود....ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:34  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

اره دیونه با تو ام با تو که همش میگی دوسم داری

 

 

چه هوای غریبی است،

 

می خواهم فریاد بزنم،شاید افتاب صدایم را بشنود!

 

حال ای افتاب سوزان کجایی که ببینی

 

چگونه موج سرما سرزمینت را به یغما برده!

 

دیگر از سرزمین افتاب خبری نیست

 

دیگر از گرمای سوزانش اثری نیست.

 

دیگر از روشنایی بی همتایش شرری نیست.

 

امروز فقط سپیدی برف ویخ است

 

 که حکم می راند بر این سرزمین!

 

می خواستم گریه کنم که شاید اشکهایم مرا

 

تسکین دهد اما افسوس اشکهایم یخ زده است ......

 

می خواستم با خون خود به سرما

 

درس عشق وگرما بچشانم ولی صد افسوس که

 

خون هم در رگهایم لخته شده ......

 

نمی دانم چه کنم یاد ان روزها ازارم می دهد،

 

تحمل این روزها هم همچنین،بی شک

 

یک راه بیشتر نمانده،این راه هم نابودم می کند،

 

این راهی که هیچ تمایلی ندارم حتی به ان فکر کنم !

 

راهی که باید تمام علایقم،تمام امیدم،تمام وجودم را

 

زیر پای حسرت مدفون کنم

 

چه روزگار غریبی است...

 

هر گاه گريه ميکنم

 

تو را در اشکهايم می بينم

 

اشکهايم را پاک ميکنم تا کسی تو را نبيند.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:29  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

چقدر فرق کرده اي !
- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عشق...

همیشه تو هر شرایطی جلوتر از من بودی مثل نوشته الان....

نمی دونم تا حالا شنیدید که می گن عاشق باید درد بکشه؟ حالا ما داریم این درد را تجربه میکنیم.

یادته یه روز بهت گفتم راه های سختی در پی داریم؟ حالا داریم وارد اون راه ها میشیم...

خیلی دلم گرفته دیشب اندازه  تموم  عمرم اشک ریختم دست خودم نبود به گوشه اتاقم که نگاه میکردم یه اثر و نشونه ای از تو بود ...

احساس میکنم خیلی تنهام و بی یار احساس میکنم که هر چی غمه یه شبه اومده تو خونه دل من مهمونی ولی وقتی بیادت میوفتم میبینم که کسی را دارم که تا آخرش باهام باشه...

دیشب نوری تو دلم روشن شد احساس کردم خدا تا آخرش باهامونه همون طور که دیشب باعث شد که غم و غصه ما چند برابر نشه...

می دونی بزرگترام یه جورایی راست می گند...

ولی من هیچ وقت دلم نمی خواد از تو جداشم....

با خود اندیشید :((سفری آغاز میکنم تااو را به فراموشی سپارم...))

اما مگر میشود عشق را از دل زدود...

... و تنها با یافتن شوری دوباره می توانست آن خاطرات را

در خلوت و تنهایی خود نگاه دارد.

ولی سر نوشت این سه را بهم پیوند داده بود...

و او هرگز نمی دانست ....

نیاز

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:48  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   | 

عشق در پهنای باند...

عشق یعنی سالهای عمر سختI

ّ     عشق یعنی زهرشیرین لهله زدن L

         عشق  یعنی  سوختن  پرپر  شدن O

 عشق  یعنی  جام  لبریز  از   شراب V

     عشق  یعنی  تشنگی   یعنی    سراب E

        عشق    یعنی     لایق     مریم     شدن Y

  عشق   یعنی   با   خدا   همدم   شدن O

     عشق  یعنی    لحظه های     بی   قراریU

         عشق    یعنی     صبر     یعنی     انتظارZ

 عشق   یعنی   از    سپیده    تا   سحرL

      عشق    یعنی    پا    نهادن    در  خطرO

          عشق    یعنی  لحظه های   دیدار   یارV

عشق   یعنی دست  در دست نگارE

   عشق   یعنی   آرزو    یعنی   امیدM

       عشق یعنی رو شنی یعنی سپید E

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:42  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)   |