ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم ، تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محا ل
میبرم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصا ل
آره می رم ولی بی تو چگونه
نیاز ساده ی من
تنها شنیدن صدای تو بود
تو دریغ کردی
و من نوشتم
نوشتم که تو مهربان
و قشنگ روزگار من هستی
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:49  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
بخشيدن دوست، انتقام ملايم از اوست. گاهي رساترين فرياد زيبا ترين سكوت است
با تو بودن هميشه پرمعناست بي تو روحم گرفته و تنهاست با تو يک کاسه آب يک درياست بي تو دردم به وسعت صحراست
برای محافظت از عشقت انرا درون قلبم نهادم که دست کسی به ان نرسد اما افسوس که نمی دانستم روزی برای بردن ان قلبم را میشکنی
سرنوشتم به من آموخت که آغاز آشنایی ها سراب فریب دهنده جدایی هاست و این را واقعاََ وقتی دریافتم که می خواستم روحم را در یک چشمه ی آشنایی شستو شو دهم . اما ناگهان چشمه به گردابی مرگبار تبدیل شد و مرا به کام خویش کشاند.
به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است . هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ گرم، پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر قدمي، راه محبت پوید.
چرا روي نقاشيا بيخودي سايه مي زني اين همه حرف خوب داريم حرف گلايه مي زني اگه منو دوست نداري راحت اينو بهم بگو چرا با حرفات و نگات بهم كنايه مي زني
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:42  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

من به خشنودی خود می نگرم و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد
و به اینکه تو چرا با همه شوق مرا می خوانی و به قهری مرا می رانی
من به یکرنگی این آینه ها مشکوکم
که مرا با همه سادگی ام چون کلافی پر از گمراهی
چون مترسک پر از ویرانی به هزاران گونه٬مثل یک هیچ نمایان کردند
من اینجا نفسم تنگ شده است بس که گرداگردم پر ز دیوار است.
گر نبودی اینجا ٬گر دلت با دل من ساده و یکرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
بی تو دستم سرد است٬بی تو روحم چون موج بی قرار است
دلم در تپش و در شور است ٬با تو اما شادم
تو شبیه بادی من شبیه بادبادک هستم
تا تو هستی ٬هستم
بی تو اما....
یک ورق کاغذ و هیچ....
حرف آخر :قسم میخورم به زمین...که تعفن انسان رو تحمل میکنه..... دوستت دارم و خواهم داشت برای همیشه
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:18  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
التهاب تمام کوچه ها و خیابونهای شهر را در آغوش کشیده ...ماشینهای اتوماتیک شهرداری مرتبا در حال تمیزکردن خیابون هان...پسرکی پا برهنه با حسرت به ماهیهای تو آکواریم ماهی فروش زل زده..پروژکتورهای جورواجور فروشگاهای آنچنانی توجه هر رهگذری را بخودش جلب می کنه...خانمی زیبا وآس و پاسی کهدیگه رنگ به مانتوی کهنش نمونده ماشینهایی که واسش بوق میزدنو واسه انتخاب ورانداز میکنه...کاگرا جدول های خیابونا که بارون دیروز رنگشونو خراب کرده بود دوباره دارن رنگ می کنن... چندین نفر با فریادهای آهای دزد...دزدو بگیرین مردی را که یه مانتو و یه جفت کفش بچه گانه دستشه و هراسون میدوه را دنبال میکنن...آژانس های مسافرتی پشت شیشه هاشون نوشتن پروازهای خارجی تکمیل است لطفا سوال نفرمائید نابینائی که فال حافظ میفروشه با کاسه ای که چند تا ده تومنی و بیست پنج تومنی داخلش رو هم سر میخورن تو ازدحام پیاده رو با مردمی که نایلکس های پر از لباس تو دستاشون داره میترکه بر خورد میکنه و نا سزا میشنوه..میلیونها بوته گل بنفشه و پامچال تو باغچه ها و میدونهای شهر خود نمائی میکنن ... آقای جنتلمن همراه خانم شیک پوش و مادر پیرش واسهاسکان مادرش تو سرای سالمندان ثانیه شماره میکنه دیگه حوصله ترافیکو نداره و هی بوق میزنه...چندین نفردستگیره های اتومبیل در حال حرکتی که اومده بود یه کارگر ببره را گرفتن و در حالیکه همراه ماشین میدون فریاد میزنن تمیزمیکنیم..باغچه می کنیم...فرش میشوریم...محوطه مغازه های شیرینی و آجیل فروش جای سوزن انداختن نداره... مردی ملتمس با نسخه ای در دست به عابرینمیگه..یه مسلمون پیدا نمیشه داروهای این نسخه را برای دختر سرطانی و درحال مرگ من بخره..بوی گلهای شب بوی گل فروش همه رهگذرها را کلافه کرده...دختر بچه ای دنبال خانمی که پاکت بزرگ آجیل تو دستش سوراخه و یکی یکی داره میریزه.. میدوه و تند تند اونارو بر میداره و میخوره جواهر فروش داره تند تند زیور الات چند میلیونی را به خانم های با کلاس قالب میکنه ... زن فقیری کهفقط دستش از زیرچادر سیاهش پیداست کنار خیابون مثل مرده ها بدون حرکتنشسته...صدای موزیک های پاپو راکو رپ گوش مردمو نوازش میده....پسرکی پشت چراغ قرمز با گفتن آقا..خانم عید شما مبارک بدون اجازه با دستمالش شیشه های تمیز ماشینهای گرون قیمتو کثیف می کنه.......آره عید نزدیکه.......
آره نوروز همین نزدیکیهاست .....

پشت دیوار شهر من....
پشت دیوار شهر توست.....!!!
آره.... اینه زندگیه من و تو...... یادت باشه دیگه تو لحظه تحویل سال بی جهت زمزمه نکنیم: حول حالنا الی احسن حال....
چون خودتون می دونید قرار نیست هیچ " حول حالنا"یی اتفاق بیفته،
درست مثل سال های قبل!
اینجا سیاره ی زمین است
مأمن مردمان همیشه خفته
جایی که به هیچ کس
- حتی به مرگ - هم نمی توان اطمینان کرد.
در شهر آوارگان همیشه مجرد
همه تنهایند
از سنگ قبر تراشی که مشهدی حیات می خوانندش
تا مردمان بی خیالی که تصویر خندانشان
پشت دود غلیظ سیگار محو می شود!
عبور تند هوا
که بی هدف مثل مردم آواره ی شهر
کوچه های تودرتوی زندگی را می پیماید
و کودکان بازیچه ی این عبور
که خود را
مالکان بادبادک های زاده ی باد
می دانند!
و من!
تبعیدی آوارگی گزیده ای که دیگر هرگز
به منزلگاه امن آغوش مادر خویش باز نخواهم گشت!
اگرچه اینجا افسون زرد خورشید نیست
و هیچ کس هیچ چیز نمی بیند
اما کوره راه خلوت شب
مفهوم سرد تنهایی را می داند.
"بی شک باید بجز زندگی و مرگ راه سومی به سوی نقطه ی تازه ای باز کرد "
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:3  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
امشب با پرستوی مهاجر به دیدن تو امدم ولی تو رفته بودی تو یاد دادی که انتظار بکشم تا در انتهای جاده مسافر من از راه برسه
امشب با ستارهها به انتظار تو نشستم ....راستی چشمک ستارها به تو رسید؟؟؟!!!..

میدونی چقدر سخته تموم جاده ها رو بپیمونی ولی تو از اسمون بیای ولی باز بری مدتهاست سکوت کردم با اشکهایم خلوت میکنم و با قلوه سنگی راز دلم و میگم بزار تا وقت دارم و مسافرم نیومده تموم ستاره ها رو بشمورم تا همه بدون که تنهایی چقدر خوبه مدتهاست انتظار میکشم لبهایم اون و صدا میکنه قاب عکس تو طاقچه دلم خالی شده و منتظرم تا تو بیای و عکست و برارم تو قاب عکس و تو دلم جای بدم بارها نوشتم که نمیدانم منتظر چه کسی هستم ایا کسی منتظر من هست ایا درسته که میگن هر وقت احساس کردی توی هفت اسمون هیچکی و نداری و کسی نیست که دوست داشته باشه یه کی هست که تو دلش منتظر امدن تو هست یعنی درسته واقعی یا حرفه!!! تا حالا برای اشکهایم با کلمات بازی میکردم و بهونه ای جز تنهایی برای نوشتن نداشتم ولی اگه تو بیایی کلمات رو برای تو زنده نگه میدارم و برای تو مینویسم تا تو بدونی تقدیرم با تو کامل میشه روزنه ای خواهد بود کدامین روزنه روشنایی مهتاب و به من میرسونه
راستی با تو بودن برایم ارزو بود ولی با مهتاب نشستن و قصه لیلی رو خوندن یه رویاست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
هنوز احساست می کنم ....
و با تمام وجود وبیشتر از همیشه می خواهمت !!
هنوز هم تو را می خواهم بهانه ام ...!
می خواهم در تمام لحظات تلخ و شیرین زندگیم در کنارم باشی !!
وقتی که زمان برایم به کندی می گذرد
یاداوری خاطرات توست که به این دلم آرامش می دهد!
باور کن که اگر فراموش کردن برایم راحت و ممکن بود تا کنون فراموشت کرده بودم
همچنان که برای رسیدن به تو خود را فراموش کرده ام
و در آخر باید بگویم که:
عشق تو در قلب من هدیه ای جاودانه است
برای زنده بودنم.... قشنگ ترین بهانه است!
پس برای زنده بودنم دلیل آخرینم باش
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
روزهای ابری را باید فراموش کرد اما هرگز لبخند های شیرین دوستان را نباید فراموش کرد
روزهای را که تنها بودی فراموش کن اما خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن
بدبختی ها را که با آن مواجه می شوی فراموش کن اما دقایق عمرت را فراموش نکن
شکست هایت را فراموش کن اما روهایت را فراموش نکن
نقشه هایی که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن اما درسهایی که آموخته ای فراموش نکن
اشتباهایت را فراموش کن اما پیروزی هایت را فراموش نکن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:46  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ
کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منوووووو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه
اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به
رويا ها بدونيم بي توو با تو همييين جسم اين دنيا ،خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:25  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟
بگي : عشق ...
چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...
چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري
به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ...
عشق ممنوع
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:10  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|
زمستون که مياد ، يه عالمه برف با خودش مياره ... برف سفيد ، که وقتی اون بالاست ، چه سبکه و تميز
، که وقتی مياد پايين ، انگار خسته می شه و خيس ... سردت می شه ، دستات يخ می کنن ، نوک
دماغت قرمز می شه ، رو صورتت بلور های برف تبديل به قطره می شن و قِل می خورن و ميان پايين ...
عيب نداره ... يه خورده پنجره رو ببند ، يه پولوور بزرگ ِ بزرگ پشمی بپوش ، از اونا که آدم توش گم می
شه ، بشين جلوی شومينه ، يه فنجون چای داغ هم بذار جلوت ، و از پشت پنجره نگاه کن به بلور های
برف که چه خوشحال يادت باشه زمستون فقط يه مقدمه ست ، مقدمه ای برای بهار ... بهار که بياد ، باز
سبز می شی و سبک و آفتابی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:2  توسط (¯`·._. رهگذر گمنام ._.·´¯)
|